زين الدين محمود واصفى

359

بدايع الوقايع ( فارسى )

[ و ] گفت : سلطان محمود خداوند من است . تو شاهنامه را به نام او بگذار و هجو او را به من به فروش . فردوسى قبول كرد و به خانه رفت . ديگر روز صد هزار درم فرستاد و آن صد بيت كه در هجو سلطان [ محمود ] گفته بود بخريد و بسوخت . و آن هجو مندرس گشت . الحق نيكو خدمتى بجاى آورد . بعد از آن فردوسى را به مازندران فرستاد ، كه در آن ولايت پادشاه شيعه بود و از جملهء خدام سلطان . فردوسى آنجا قرار گرفت و شاهنامه را اصلاحى مىكرد . روزى به يكى از محرمان [ آن پادشاه ] گفت اگر « 1 » تقريبى يا بى شمه‌اى از حال من به پادشاه عرضه دار « 2 » . چون به عرض رسانيد ، پادشاه گفت : من از ملازم سلطان محمودم مبادا كه او را طلب كند و كار مشكل شود . او را انعام بسيار كرد و گفت ، مناسب چنان مىنمايد كه از اينجا رحلت نمايى . فردوسى از آنجا روى به بغداد نهاد ؛ و چون بدانجا رسيد ، به خانهء بازارگانى فرود آمد . و آن بازارگان به وزير خليفه دوستى داشت . احوال فردوسى را [ به وزير گفت ] . وزير به خليفه رسانيد . او را شصت هزار مثقال طلا [ با خلعتى فاخره ارزانى ] داشت « 3 » و بفرمود كه از سر فراغت اوقاتى مىگذران ، و ملازم خليفه « 4 » باشد « 5 » « * » . چون سلطان محمود واقف گرديد ، به دار الخلافه نوشت « 6 » كه : اگر آن قرمطى را به نزديك من نفرستى ، بغداد را به زير سم پيل « 7 » بسپرم . چون نوشته به خليفه « 8 » رسيد در جواب نوشت كه بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ألم . و رسول را بازفرستاد . چون به خدمت سلطان رسيد ، نامه را بگشاد . به‌جز سه حرف نوشته نبود . متعجب شدند

--> ( 1 ) - C ، A : از تقريب . ( 2 ) - A ، C : به عرض شمه‌اى از حال من بيان فرماى . ( 3 ) - A ، C : دادند ( 4 ) - B 2 : ما ( 5 ) - نسخ ديگر : از سر فراغت ملازم باشد ( 6 ) - نسخ ديگر : مكتوبى به خليفه فرستاد ( 7 ) - P ، B : به پى پيل ( 8 ) - بقيه نسخ : به امير المؤمنين . ( * ) س 15 : كذا ، شايد : ملازم خليفه شد .